از کار بلاگر و گوگل و پیکاسا سر در نمیارم.
اصولاً کم حوصله شده ام.
//In Respect Of Saint Floydica\ Together We Stand, Divided We Fall...
بوينگ، بوينگ، بوينگ، بوينگ... يك جاده ی خالي، يك فنر تنها، كه به كف كفش من چسبيده.
بوينگ، بوينگ، بوينگ، بوينگ... تنها صدايي كه در طول جاده ميشنوم صداي اين فنر است و صداي قدم برداشتن خودم... بوينگ، بوينگ؛ در جلو، جاده بيانتها؛ در عقب، حتي مبدأ هم ديگر معلوم نيست؛ و دشتي كه در هر سو گسترده شده... مقصد، خانه؛ خانه، در انتهاي جاده؛ جاده، كشيده شده تا افق.
بوينگ، بوينگ، بوينگ، بوينگ؛ خطهاي سفيد، غير ممتد؛ خطهاي سفيد، تكهتكه؛ خطهاي سفيد مرا در جاده به پيش مي برند.
تاپبوينگ، تاپبوينگ؛ تنها صداي جاده... و به پيش ميرويم.
بوينــــــــــــــــــگ؛ فنر از كفش من جدا ميشود و مي افتد.
تاپ، تاپ، تاپ، تاپ؛ تنهاي تنها در جاده به پيش ميروم؛ جاده، كشيده شده تا افق...
برای تو، که هنگامِ خواندنِ این سطر ها، نمی دانی این ها را برای تو نویسانده ام.
این یک موج است. یک موج از امواجِ متلاطمِ فکرت.
و من سه موج دارم. موجِِ عشق ام. موجِ زندگی و موجِ درس.
و هر موج تشکیل شده از موجک های کوچکتر که هم سو می روند.
و عجیب این است که چیزی از موجِ من با چیزی از موجِ تو هم سان بوده است.
و این نزدیکیِ عجیبی بود. و من فکر می کردم این نزدیکیِ ترسناک، می تواند گره گشای بعضی مشکلات باشد.
و من 18 سال دارم. و سه موج برای تمامِ 18 سال ام کافی است.
و تو متلاطم ای. به اندازه ی موجک های ذهنِ نا آرام ات...
و من حرف می زنم تا شاید درونت آرام بگیرد.
و تو فکر می کنی که حلوتِ تنهایی ات را زیرِ پا گذاشته ام.
و من تنهایی را مقدس می دانم.
هرگز به حریم تنهایی ات پا گذاشته ام؟
فکر می کنی قادر ام بر خواسته ی دوستی پا بگذارم و چیزی را بدانم که نمی خواهد؟ چیزی را بطلبم که نمی خواهد؟ پا در کاری بگذارم که شخصی می داندش؟
فکر می کنی از من ساخته است؟
من را نشناخته ای.
تا به حال نه از من شنیده ای؟
می دانی چرا؟
من اگر قادر بودم نه بگویم الآن هیچ کدام از این بحران ها را نداشتم.
اما من یک جایی در این 18 سال، مخالفت را گم کرده ام.
و فطرت ام (یا هرچه تو نام اش می دهی.) نمی گذارد کاری بر خلافِ میل طرفِ مقابل ام انجام دهم.
اگر بدون اینکه بدانم یا بخواهم به خلوت تنهایی ات پا گذاشته ام، مرا ببخش.
این تنها جمله ایست که برای جبران خطاهایم می دانم.
کاش خطا از درون ام رخت بر می بست....
.:: تفاوت عاشق بودن و کسی را دوست داشتن ::.
بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوت هایی است.
۱. هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد.
۲. هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهارست.
۳. وقتی که به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولی هنگامی که کسی را دوست دارید به او نگاه می کنید لبخند عاشقانه می زنید.
۴. وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هرآنچه در ذهن خود دارید بیان کنید. اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
۵. شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید ولی می توانید در حالی که لبخند بر لب دارید مدت ها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
۶. وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد ولی در مورد کسی که دوستش دارید سعی به آرام کردن او دارید.
۷. وقتی احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه است اما درک دوست داشتن از طریق شنوایی است.
۸. شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید. اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید جرا که حتی اگر این کار را بکنید عشق همچنان قطره ای در قلب شما برای همیشه باقی خواهد ماند.
آنان که از نژاد روان های نژاده اند هیچ چیز را رایگان نمی خواهند، بالاتر از همه زندگی را.
اما آن که از شمار غوغاست رایگان می خواهد زیست. لیک ما که از آنان نیستیم، در برابر ِ این که زندگی خود را به ما بخشیده است، همواره در اندیشه ی آن ایم که از همه بهتر کدام چیز است که در برابر به او توانیم داد!و براستی، چه بزرگوارانه سخنی ست این که گفته اند: "ما همان پیمانی را که زندگی با ما بسته است، همان پیمان را با زندگی نگه می داریم!"
آنجا که لذت نمی توان داد لذت نمی باید طلبید؛ و لذت را نمی باید طلبید!
زیرا لذت و بی گناهی شرمگین ترین چیزهایند و نمی خواهند کسی در طلبشان باشد. آنان را باید داشت. اما گناه و درد را همان به که بطلبند!
Also Sprach Zarasthustra
چنین گفت زرتشت
در باب لوح های نو و کهن 5
شب بود. ماه کامل بود. دو عاشق دست در دست هم می رفتند. ماه آن ها را محافظت می کرد. همه چيز عجيب و عالی بود. فقط کاش از خواب بيدار نمی شدم...
عاشق شدم. دوباره. عاشق ماه. عاشق معشوقم. عاشق عشق قديميم. با مزه س نه؟
يه سال ديگه همه چيز تموم ميشه دقيقا يه سال ديگه...
به شرطی که تا يه سال ديگه زنده باشم...
خوابيدن توی چادر کنار دريا احساس خوب و غمناکی برام داشت...
من شمال بودم و دوباره اسمتو رو ماسه ها نوشتم.
و ... با لگد اسمتو از رو ماسه ها پاک کرد...
و من هنوز دوستت دارم.
و من هنوز شب ها خوابت رو می بينم.
و من تحمل می کنم.
ديگه کنارت نمی مونم. چون اينطور خواستی ازم.
اون جسدی که رو آب ديدم شبيهِ تو بود...
اين يعنی تونستم تو رو تو وجودم بکشم؟
آخه بعد که دوباره نگاه کردم جسدی رو آب نبود...
اما خوابت رو می بينم و به يادتم.
شايد اين نيز بگذرد...
سعی می کنم تنهايی دوست داشته باشم برم پشت اون مِه ها.
تنهايی. بدونِ تو. عزيزم دارم سعی می کنم باور کنم که ديگه رفتی...
دارم سعی می کنم ياد بگيرم بدونِ تو زندگی کنم.
سعی می کنم وقتی مردم چيزی بهم می گن ديگه گريه ام نگيره.
ديگه از حرفای زشتشون غصّه ام نشه...
سعی می کنم به نبودنت عادت کنم. عادت کنم که هرجا ميرم يکی يه چيزی بهم بگه. آخه کنارِ تو امنيت داشتم. اما الآن امنيت برام فقط همون چاقوييه که هميشه از ترس هرجا ميرم تو مشتم فشار ميدم...
اما مقابلِ هيچکس دفاعی برا خودم ندارم.
حتی اون آشغال هايی که تو تاکسی که می شينم آزارم ميدن و من هيچ جوری نمی تونم از دستشون خلاص شم.
نمی دونی چقدر می ترسم وقتی که دارم از پله های پل بالا ميرم و می بينم هيچ کس رو پل نيست و دو نفر صدام می زنن و دنبالم می دون.
نمی دونی زندگی بدونِ تو چقدر ترسناکه...
زندگيم شده فرار. شده دويدن از دست پسر های آشغالی که همش می خوان باهام دوست بشن. تو می دونی که من هيچوقت (لااقل آگاهانه) سعی در جلبِ توجهِ ديگران نداشته ام.
می دونی که آرايش هم نمی کنم.
حتی لباس های تابلو و جيغ و تنگ هم نمی پوشم.
نمی دونم چيه که اين همه دنبالمن و اکثر هم عوضی...
من می ترسم
من می ترسم
من می ترسم
من می ترسم
من می ترسم
من می ترسم...
حضور
ماه کامل بود.
زيبا و جادويی بود.
رنگ شب زنده داری هايمان تا صبح که شيرين بود.
ماه کامل بود.
فقط تو نبودی...
پنجشنبه، 22 مرداد، 1383
ديشب بارش شهابی برساووشی بود. من چون آلودگی نوری هوای تهران خيلی بالاست و خانواده خيلی خسته(!) بعد از چند دقيقه تماشای آسمان غبار آلود با دوربين با خيال راحت خوابيدم!
هيچ يادت هست يک سال پيش؟
شايد به زودی فراموشت کنم. اين روزها دلم برايت تنگ نمی شود.
از دروغ هايم خنده ام ميگيرد.
اما اگر تو می خواهی تا هرروز می گويم که دلم ديگر برايت تنگ نمی شود.
و ديگر به تو فکر نخواهم کرد.
چقدر لرزانی. دمی دست بر تکيه گاهی بگير تا آرام شوی...
عنوان رو بر ميدارم. مگه چه فرقی می کنه؟ -------------> بدون عنوان.
من تنهایم.
بسیار تنها.
قادر به برقراری ارتباط با همسن و سال های خودم نیستم.
حتی ایجاد رابطه با بقیه هم برایم سخت است.
دوستان کمی دارم.
و نیاز به حفظ این دوستان کم دارم.
اشکالات زیادی در آن ها می بینم.
اما چون تنهایم چشمانم را به آنها می بندم.
تنها بودن بدترین زجريست که در زندگی ام کشيده ام.
و من که تمام ترانه های زندگی ام را به پای گربه ی کوچکی که داشتم ريختم.
حال تنهايم...
و من قادر نيستم که به کس ديگری دل ببندم.
من قادر نيستم لحظه هايم را با کسی جز او قسمت کنم.
و او بهانه ای بود برای ترانه هايم. و من نمی دانستم. حال که از دستش داده ام می بينم که چگونه چشمه ی ترانه خشک است و بهانه ی قصه خالی...
تو به من اميد می دادی. چنانکه هنوز تنها اميدم هستی. و من چگونه قادر باشم تا با ديگری اينگونه با اميد زندگی کنم؟ هيچ به اعترافات يک دلقک فکر کرده ای؟ دلقکی که قادر نبود جز با جفت خودش با کس ديگری باشد؟ من به تو نياز دارم. من قادر نيستم همسر کس ديگری باشم. حتی دوست دختر! من در درونم احساساتی دارم که مرا به تو متعلق می کند. و شايد اين ظلمی باشد در حق تو و من، اما من اين تعلق را با تمام وجود احساس می کنم.
اينکه می خواهم لحظات بيشتری با دوستانم باشم برای اين است که آن ها را از دست ندهم. من از تنهايی می ترسم. و حال. حال که بيش از يک ماه است هيچ کدام از دوستانم را نديده ام، احساس تنهايی می کنم.
حقيقت اين است که جمع خانواده قادر نيست احساس تنهايی را در من از بين ببرد...
و من حال که اينگونه تنهايم. می خواهم هرچه بيشتر در اين تنهايی فرو بروم. فرو بروم تا غرق شوم. و وقتی در سکوت و تنهايی غرق شدم ديگر چيزی از من باقی نخواهد ماند...
حرف های احمقانه می زنم! هرچه باشد در گرمای خرماپزان آدم ميزند به سرش!
پسرک. دلم برايت تنگ شده...
شايد اين ها را نخوانده رها کنيد بهتر باشد. هذيان های دل غصه دارم بود...
"And in the early morning rain..."
Have You Ever Seen Children On A Merry Go Round?
I Found It Just When I Didn't Think Of It! So Now I Know It!!!
اين شعر نيست. ترانه هم نيست...
پسرک قصه هاتو با من قسمت می کنی؟
يا که يک لحظه ای حرفی برا من هديه ميدی؟
می دونی زندگی من پُر ِ لحظه های شادِ.
اما انگار يه حرفی قصه ای ترانه ای کم مياره.
قصه تورو می تونم تا ته دنيا بخونم.
اما شايد اين روزا تو رو تنها بذارم.
تو خودت خواستی. نخواستي؟
که من بجنگم تا ته دنيا برای زندگی
من می جنگم.
شايد دنيا جای قشنگی نباشه.
اما من می جنگم. برای دنيای قشنگ خودم.
من می جنگم. چون ارزش جنگيدن رو داره.
پسرک يادت مياد برات لالايی خوندم؟ يادته خوابت برد؟
آره يادمه که بعدش بيدار شدی. يادمه که برگشتی به اين دنيای لعنتی.
اما يادت مياد؟ اون روز رو. ساعت ۶ صبح. سايت سنجش؟
يادت مياد همه چی از اونجا شروع شد؟
می دونی. زندگی برا من ارزش زيادی داره.
از وقتی که اون کاغذ های قديمی رو پيدا کردم.
من نوشته بودم: صبح بخير عشق زيبا.
تو نوشته بودی: صبح بخير عشق زيبا.
من برای تو می خونم، هنوز از اينور ديوار...
زندگی خود بازی ای بزرگ است. آنقدر بزرگ که در بين بازی های ساده مان هميشه آن را می بازيم...!!!!
می خوام طبيعی باشه. از ديجيتال حالم داره به هم می خوره.... ديجيتال. مجازی. ديجيتال. مجازی. ديجيت...
شاید فقط یه هق هق بی صدا بمونه.
این رو اونقدر بنویس تا صفحه ات پر شه. به اندازه ی تمام زندگی.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون احتیاج به کسی ندارم. من تنهام چون خودم اینطور می خوام.
من دیگه کسی رو ندارم چون...
اینجا بر تخته سنگ.
پشت سرم نارنج زار
رو در رو دریا مرا می خواند.
سرگردان نگاه می کنم
می آیم
می روم
آنگاه در می یابم که همه چیز یکسان است و با اینحال نیست.
آسمان روشن و آبی
کنون ابر و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید.
می آیم
می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام
خواب دیده ام.
عطر برگ های نارنج
چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا می خواند
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
خواب دیده ام
اما همه چیز
یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی
کنون تلخ و ملال انگیز
سپید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
می آیم
می روم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام
خواب بوده ام
خواب دیده ام
عطر برگ های نارنج
چون بوی تلخ خوش کندر
رو در رو دریا مرا می خواند
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
می اندیشم که شاید خواب دیده ام.
خواب بوده ام
اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست...
روباه به شازده کوچولو: آدمها دیگر وقت هیچ کار ندارند. آنها عادت کردند همه چیز رو حاضر آماده از دکان بخرند ولی چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو دکانی سراغ داری که دوست بفروشد؟
شازده کوچولو : کجای کاری؛ www.orkut.com تازه فروشی هم نیست Free !
آنتوان دوسنت اگزوپری کجایی که شازده کوچولوت رو کشتن!
تا حالا براتون پیش اومده که بخواین داستانی رو بنویسید اما اون داستان نخواد نوشته شه؟
اگه باور نمی کنین بیاین و با من دنبالِ طرحِ داستانی بگردین که تا همین چند دقیقه پیش لای کتاب پینک فلوید آهنگِ از من چه می خواهی بود و حالا نیست.........
تب، هذيان، سيگار، زيتون، تب، نياز به حرف زدن، شير، موسيقي، تب، عکس، خيره شدن به تلفن، تب، تنهايي، اشک، زيتون، خدا، دعوا، اشک، غم، مرگ، احساسِ بد، دلتنگي، تب، ياهو مسنجر ِ پرمزاحم، شلوغي، نياز به خواب، تب، هاپو، نياز به نوازش، تب، بارانی که نمی بارد، زمين، شبدر، ستاره، رهگذر ِ مهتاب، بلاگ، فروغ، فلويديکا، تنهايي، تب، فحش، قهر حتی با خودم، تدي، مصطفی مستور، ارنستو چگوارا، سفر با موتور سيکلت، نمايشگاهِ کتاب، غرفه ی فروغ، تب، تنهايي، شيرينی های يادآور ِ بچگي، موسيقي، تب، فريااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد...
بر بالای کوهی. زير پايش سرزمينی پر غوغا پر آشوب جايی جنگ، ظلم و پر ز خون.
و يک پرتگاه در پيش رو. راهی که صعب و طولانيست. اما بيابان زير پرتگاه اميدش آبادانيست...
در هر رودی شوری است. فانوس هر عبوريست. شتابان چون رود تا دشت سيراب می خروشيم...
اينک چون آبشاری پر هياهو
فرو ريزيم بر آتش های هرسو
جوشيم خروشيم سازيم ويرانی ها
می رويم تا دريای جـــــــــــاویــــــــــــــــــــدان...